بچه كه بودم شبها وقتي به اتاق ميرفتم كه بخوابم، گاهي به خدا فكر ميكردم و هميشه ياد حرف مادرم ميافتادم كه ميگفت: «خدا از همه چيز بزرگتر است.» بعد شروع ميكردم به مقايسه خدا با همه چيزهاي بزرگ دنياي آن روزهايم.
خوب يادم ميآيد كه فكر كردن به بزرگي خدا هميشه باعث ميشد هول كنم، نفسم به شماره بيافتد، و حتي سرم را زير لحاف كنم و كمي اشك بريزم. كمكم خدا اينطوري مجسم كردم: توي آسمان دو چشم بزرگ مردانه هست كه هيچ چيز را نميشود از آنها پنهان كرد و آنها چشمهاي خداست. خداي روزهاي بچگي دور بود و شايد به ه
به همين دليل است كه حالا به پسر كوچكم ياد دادهام كه خدا را در قلبش تصور كند نه در آسمان.باز به ياد ميآورم كه در مناسبتهاي خاص مخصوصاً نوروز مدام به چشمهاي بزرگ و هميشه ناظر او فكر ميكردم. ميديدم كه در اين مواقع بزرگترها هم آرامتر و مهربانتر ميشوند. ميديدم كه عمه به مادرم لبخند م
ميزند، شوهرخاله پدر را به اسم كوچك صدا ميزند و زن عمو همهي طلاهايش را با هم نمياندازد. آن روزها فكر ميكردم نزديك عيد آسمان به زمين نزديكتر ميشود و چشمهاي خدا از هميشه بزرگتر مواظب من و آدم بزرگهاست و دليل مهر ناگهاني آنان را ميدانستم.
حالا كه نگاه ميكنم ميبينم نوروز انگار هشدار و زنگ خطري است براي نزديك شدن به خط پايان مسابقه، براي نزديكتر شدن به زمان همآغوشي! با خدا. آدمهاي زيادي را ميشناسم كه نوروز غمگينشان ميكند آدمهاي آويزان شدهاي كه ميدانند «گذشته» رفته و آينده هنوز نيامده، اما نميتوانند يا نميخواهند در «حال» زندگي كنند. نوروز براي اين آدمها فقط هجوم! خاطرههاي گذشته است، پر از جاهاي خالي آدمها مكانهاي محبوبشان. آنها دعا ميكنند تا فراموشي و رخوت و روزمرگي ارديبهشت هر چه زودتر فرا برسد و مثل هر سال با مو
موج سهمگينش آنها را وارد سال جديد كند؛ سال آينده!
هنوز روي تخت خواب هستم و هنوز بيكار به نظر ميآيم، چون دارم به سقف نگاه ميكنم، اما ميدانم كه دارم فكر ميكنم. ميدانم كه چيزي به لحظه تحويل سال نمانده. ميدانم بايد تداركهاي لازم را ببينم. كلي كار نكرده دارم و مثل شبهاي امتحان فكر مشقهاي تلنبار شده عذابم ميدهد. دوست دارم فكرهاي خوب بكنم، فكرهاي پيشرو، فكرهايي براي سال آينده. اما ميدانم آدم غمگين آويزان گذشته، آدم معقولي نيست كه در چنين لحظه مهمي يكي از راههاي معقول و معمول را انتخاب كند. ميدانم كه او دراز ميكشد و به سقف نگاه ميكند و ميگ
و ميگذارد خاطرهها تا مرز خفگي وجودش را پر كنند....
عيد ديگري است و جنگ! همه فكر ميكنند خواهند مرد؛ بله به زودي خواهند مرد!
به آسمان نگاه كنيم. مادر بزرگ ميگفت موقع تحويل سال، در هر حالي كه باشي تا آخر سال به همان حال خواهي بود، پس بهتر است بخندي يا شيريني در دهان بگذاري يا به ترنج در تنگ آب نگاه كني يا به آينه يا...
بلند ميشوم و به ساعت نگاه ميكنم. سي ثانيه به تحويل سال مانده. دست و پايم را گم ميكنم. باز يادم ميافتد وجاي خاليش تمام وجودم را ميگيرد.
دنبال چيزي ميگردم، كسي شايد...! به خودم ميگويم كاش ميشد موقع تحويل سال عاشق باشم.
به ماهي قرمز توي تنگ نگاه ميكنم. سعي ميكنم در همان چند ثانيه عاشق شوم باز ياد حرف مادر بزرگم ميافتم
موقع تحويل سال، در هر حالي كه باشي تا آخر سال به همان حال خواهي بود، پس بهتر است ياد تو باشم و با تو باشم اين تمام آرزوي من است
اشكهايم سر ريز ميشود و توپ سال ميتركد..
ادامه مطلب