دل نوشته هاي من

دل نوشته هاي من

واسه تو آره واسه خودت

13 بدر

امروز 13 بدر بود.

جات توي همه ثانيه هاش خالي بود. توي همش.
اطلا نميتوني باور كني.
كاش ميشد برگردي. كاش شادي رو بر ميگردوندي. 
كاش!!.....


ادامه مطلب

۱۳ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (0)

13 بدر

امروز 13 بدر بود.

جات توي همه ثانيه هاش خالي بود. توي همش.
اطلا نميتوني باور كني.
كاش ميشد برگردي. كاش شادي رو بر ميگردوندي. 
كاش!!.....


ادامه مطلب

۱۳ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (0)

از تو

  • سلام

    حيف بود همش يه طرفه باشه:


    اي كاش زبان نگاهم را مي دانستي و با اين همه سكوت مرا به خاموشي متهم نمي كردي . كاش مي دانستي من هميشه سخن ها دارم براي گفتن غزل ها دارم براي از تو سرودن و با زبان چشمانم با تو سخن مي گويم. چشماني كه از نديدنت سيل ها دارند براي جاري ساختن عشق ها دارند براي از تو فرياد كردن كاش مي فهميدي كه چشمانم با تمام وجود عشق تو را فرياد مي زنند!!!!!!!!!! اي كاش 


  • ادامه مطلب

    ۱۱ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (5)

    از تو

  • سلام

    حيف بود همش يه طرفه باشه:


    اي كاش زبان نگاهم را مي دانستي و با اين همه سكوت مرا به خاموشي متهم نمي كردي . كاش مي دانستي من هميشه سخن ها دارم براي گفتن غزل ها دارم براي از تو سرودن و با زبان چشمانم با تو سخن مي گويم. چشماني كه از نديدنت سيل ها دارند براي جاري ساختن عشق ها دارند براي از تو فرياد كردن كاش مي فهميدي كه چشمانم با تمام وجود عشق تو را فرياد مي زنند!!!!!!!!!! اي كاش 


  • ادامه مطلب

    ۱۱ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (0)

    ناراحتم كردي

    ناراحتم كردي . خيلي زياد

    اصلا ازت توقع نداشتم.
    اصلا.

    تو فكر من چي ميگذره و تو چه برخوردي كردي....

    ادامه مطلب

    ۸ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (0)

    دوس دارم پيش تو بميرم


     بچه كه بودم شب‌ها وقتي به اتاق مي‌رفتم كه بخوابم، گاهي به خدا فكر مي‌كردم و هميشه ياد حرف مادرم مي‌افتادم كه مي‌گفت: «خدا از همه چيز بزرگ‌تر است.» بعد شروع مي‌كردم به مقايسه خدا با همه چيزهاي بزرگ دنياي آن روزهايم.

    خوب يادم مي‌آيد كه فكر كردن به بزرگي خدا هميشه باعث مي‌شد هول كنم، نفسم به شماره بيافتد، و حتي سرم را زير لحاف كنم و كمي اشك بريزم. كم‌كم خدا اين‌طوري مجسم كردم: توي آسمان دو چشم بزرگ مردانه هست كه هيچ چيز را نمي‌شود از آن‌ها پنهان كرد و آن‌ها چشم‌هاي خداست. خداي روزهاي بچگي دور بود و شايد به ه
     به همين دليل است كه حالا به پسر كوچكم ياد داده‌ام كه خدا را در قلبش تصور كند نه در آسمان.باز به ياد مي‌آورم كه در مناسبت‌هاي خاص مخصوصاً نوروز مدام به چشم‌هاي بزرگ و هميشه ناظر او فكر مي‌كردم. مي‌ديدم كه در اين مواقع بزرگ‌ترها هم آرام‌تر و مهربان‌تر مي‌شوند. مي‌ديدم كه عمه به مادرم لبخند م
     مي‌زند، شوهرخاله پدر را به اسم كوچك صدا مي‌زند و زن عمو همه‌ي طلاهايش را با هم نمي‌اندازد. آن روزها فكر مي‌كردم نزديك عيد آسمان به زمين نزديك‌تر مي‌شود و چشم‌هاي خدا از هميشه بزرگتر مواظب من و آدم بزرگ‌هاست و دليل مهر ناگهاني آنان را مي‌دانستم.

     حالا كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم نوروز انگار هشدار و زنگ خطري است براي نزديك شدن به خط پايان مسابقه، براي نزديك‌تر شدن به زمان هم‌آغوشي! با خدا. آدم‌هاي زيادي را مي‌شناسم كه نوروز غمگين‌شان مي‌كند آدم‌هاي آويزان شده‌اي كه مي‌دانند «گذشته» رفته و آينده هنوز نيامده، اما نمي‌توانند يا نمي‌خواهند در «حال» زندگي كنند. نوروز براي اين آدم‌ها فقط هجوم! خاطره‌هاي گذشته است، پر از جاهاي خالي آدم‌ها مكان‌هاي محبوب‌شان. آن‌ها دعا مي‌كنند تا فراموشي و رخوت و روزمرگي ارديبهشت هر چه زودتر فرا برسد و مثل هر سال با مو
     موج سهمگينش آن‌ها را وارد سال جديد كند؛ سال آينده!
     هنوز روي تخت خواب هستم و هنوز بيكار به نظر مي‌آيم، چون دارم به سقف نگاه مي‌كنم، اما مي‌دانم كه دارم فكر مي‌كنم. مي‌دانم كه چيزي به لحظه تحويل سال نمانده. مي‌دانم بايد تدارك‌هاي لازم را ببينم. كلي كار نكرده دارم و مثل شب‌هاي امتحان فكر مشق‌هاي تلنبار شده عذابم مي‌دهد. دوست دارم فكر‌هاي خوب بكنم، فكرهاي پيش‌رو، فكرهايي براي سال آينده. اما مي‌دانم آدم غمگين آويزان گذشته، آدم معقولي نيست كه در چنين لحظه مهمي يكي از راه‌هاي معقول و معمول را انتخاب كند. مي‌دانم كه او دراز مي‌كشد و به سقف نگاه مي‌كند و مي‌گ
    و مي‌گذارد خاطره‌ها تا مرز خفگي وجودش را پر كنند....
     عيد ديگري است و جنگ! همه فكر مي‌كنند خواهند مرد؛ بله به زودي خواهند مرد!
     به آسمان نگاه كنيم. مادر بزرگ مي‌گفت موقع تحويل سال، در هر حالي كه باشي تا آخر سال به همان حال خواهي بود، پس بهتر است بخندي يا شيريني در دهان بگذاري يا به ترنج در تنگ آب نگاه كني يا به آينه يا...
    بلند مي‌شوم و به ساعت نگاه مي‌كنم. سي ثانيه به تحويل سال مانده. دست و پايم را گم مي‌كنم. باز يادم مي‌افتد وجاي خاليش تمام وجودم را ميگيرد.
     دنبال چيزي مي‌گردم، كسي شايد...! به خودم مي‌گويم كاش مي‌شد موقع تحويل سال عاشق باشم. 
     به ماهي قرمز توي تنگ نگاه مي‌كنم. سعي مي‌كنم در همان چند ثانيه عاشق شوم باز ياد حرف مادر بزرگم ميافتم
     موقع تحويل سال، در هر حالي كه باشي تا آخر سال به همان حال خواهي بود، پس بهتر است  ياد تو باشم و با تو باشم اين تمام آرزوي من است
     اشك‌هايم سر ريز مي‌شود و توپ سال مي‌تركد..

    ادامه مطلب

    ۱ فروردين ۱۳۹۰ | نظرات (0)

    اين مطلب را تا آخر بخوانيد

    اين مطلب را تا آخر بخوانيد و تو اين 30 ثانيه كه تست رو انجام ميدي به اتفاقي كه مي افته كمي فكر كنيد لطفا به سوالات زير به سرعت پاسخ دهيد: نتيجه چيست؟

    اگر واقعا ميخواي درست كار كنه اولا كه جوابها رو خيلي سريع جواب بده و گزينه آخر هم خيلي سريع انتخاب كن



    2+2







    4+4






    8+8







    16+16













    خيلي سريع عددي بين 12 تا 5 انتخاب كنيد. انتخاب كرديد?







    حالا بريد پايين

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .


    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    . 
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    عدد انتخابي شما 7 بود؟

    بايد 95% عدد 7 باشه نه اينكه آخر ميل رو يه لحظه ديده باشي اگر ميخواي بده يكي از اطرافيانت اين نيل رو تست كنه خودت ببين

     

    اين آزمايش توسط يكي از محققان برجسته در زمينه مطالعات ذهني در امريكا، پرفسور "مك كين" انجام شد در اين آزمايش با طرح 4 سوال اول ذهن شما شرطي شده و در هنگام انتخاب عددي بين 12 تا 5 ابتدا ذهن اين دو عدد راجمع مي كند يعني 17 ولي 17 بين دو عدد12 تا 5 نيست. ذهن اتوماتيك به عدد 7 مي رسد كه از 5 هم بزرگتر است. اين آزمايش انقلاب بزرگي در آزمايشات رفتاري ذهن نسبت به آموخته هاي ما از دوران كودكي و اجتماع و آنچيزي كه شبانه روز از طريق رسانه ها به ما ميرسد ايجاد كرده است. طبق نتيجه تحقيقات مردم وقتي ذهنشان شرطي شد از انتخاب يا تفكر در جهت ديگر مي ترسند و در دراز مدت استقلال فكري هر كس مسائل پيرامونش مي شود نه تفكرات واقعي خودش. به گفته دانشمندان: بيشتر فكر كنيد و از بيان نتايجي كه مي رسيد نترسيد


    ادامه مطلب

    ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ | نظرات (0)

    امتحان عشق

     
     
     
     
    در جلسه امتحان عشق
    من مانده ام و يك برگه سفيد!
    يك دنيا حرف ناگفتني
    و يك بغل تنهايي و دلتنگي...
    درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود!
    در اين سكوت بغض آلود
    قطره كوچكي. هوس سرسره بازي مي كند!
    و برگه سفيدم
    عاشقانه قطره را در آغوش مي كشد!
    عشق تو نوشتني نيست...
    اره.
    عشق تو نوشتني نيست...

    در برگه ام كنار آن قطره

    يك قلب كوچك مي كشم!

    وقت تمام است.

    برگه ها بالا..........

     
     
     
     
     

    ادامه مطلب

    ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ | نظرات (2)

    ميفهمي :؟

    واسه كسي كه هشت دقيقه هم دل تنگ ميشد...
     
    ميفهمي هشت ماه يعني چي؟

    ادامه مطلب

    ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (0)

    كاش ميشد

     
     
    كاش مي شد كه كسي مي آمد

    اين دل خسته ي ما را مي برد

    چشم ما را مي شست

    راز لبخند به لب مي آموخت



    كاش مي شد دل ديوار پر از پنجره بود

    و قفس ها همه خالي بودند

    آسمان آبي بود

    و نسيمي روي آرامش انديشه ي ما مي رقصيد



    كاش مي شد كه غم و دلتنگي

    راه اين خانه ي ما گم مي كرد

    و دل از هر چه سياهي ست رها مي كرديم

    و سكوت جاي خود را به هم آوائي ما مي بخشيد

    و كمي مهربان تر بوديم



    كاش مي شد دشنام، جاي خود را به سلامي مي داد

    گل لبخند به مهماني لب مي برديم

    بذر اميد به دشت دل هم

    كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند

    و به يلداي زمستاني و تنهائي هم

    يك بغل عاطفه گرم به مهماني دل مي برديم

    كاش مي فهميديم

    قدر اين لحظه كه در دوري هم مي رانديم



    كاش مي دانستيم راز اين رود حيات

    كه به سرچشمه نمي گردد باز

    كاش مي شد مزه خوبي را

    مي چشانديم به كام دلمان



    كاش ما تجربه اي مي كرديم

    شستن اشك از چشم

    بردن غم از دل

    همدلي كردن را



    كاش مي شد كه كسي مي آمد

    باور تيره ي ما را مي شست

    و به ما مي فهماند

    دل ما منزل تاريكي نيست

    اخم بر چهره بسي نازيباست

    بهترين واژه همان لبخند است

    كه ز لبهاي همه دور شده ست



    كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم

    تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم!!!

    قبل از آني كه كسي سر برسد

    ما نگاهي به دل خسته ي خود مي كرديم

    شايد اين قفل به دست خود ما باز شود

    پيش از آني كه به پيمانه ي دل باده كنند

    همگي زنگ پيمانه ي دل مي شستيم



    كاش در باور هر روزه مان

    جاي ترديد نمايان مي شد

    و سوالي كه چرا سنگ شديم

    و چرا خاطر دريايي مان خشكيده ست؟

    كاش مي شد كه شعار

    جاي خود را به شعوري مي داد

    تا چراغي گردد دست انديشه مان



    كاش مي شد كه كمي آينه پيدا مي شد

    تا ببينيم در آن صورت خسته اين انسان را

    شبح تار امانت داران



    كاش پيدا مي شد

    دست گرمي كه تكاني بدهد

    تا كه بيدار شود، خاطر آن پيمان

    و كسي مي آمد و به ما مي فهماند

    از خدا دور شديم ...
    __________________

    ادامه مطلب

    ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (0)

    زخم من

     
     
    بدين سختي دل من را گرفتي
     
    تمام هستي من را گرفتي
     
     
     

    ادامه مطلب

    ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (0)

    نگهم با تو

     چو برفتي نگهم با تو هم آغاز شد

     غم دل باز شد و با تو سر آغاز شد

     غم دل را به دل تنگ پناهش دادم

     دل تنگ هم  نتوانستو زبان باز شد...


    ادامه مطلب

    ۱۵ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (0)

    خواهي امد

     
     
    رفتي اما نگهم باز به راهست هنوز

     دست من خالي و سرد و بي پناهست هنوز

     كي ميايي كه دلم را به دمي شاد كني...؟

     دل من بي تو در اينجا نگرانست هنوز


    ادامه مطلب

    ۶ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (1)

    فكرها حمله ورند

     
     
     
     
    راه مي پيمايم

    فكرها حمله ورند

    سر به پايين اما

    دورها در نظرند

    به تو مي انديشم

    به تو كه پادشه فكر مني

    به تو كه رفتي و دوري از من

    به تو كه در همه شب ذكر مني

    راه را پايان نيست

    درد را درمان نيست

    دست را ياري و دوست

    عشق را ايمان نيست...


    ادامه مطلب

    ۳ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (2)

    ترس

     
     
     
    ترسم از خوف شب و وحشت تاريكي نيست

     تررسم از مردن بي تو در اين دلهره است...


    ادامه مطلب

    ۱۷ دى ۱۳۸۹ | نظرات (3)

    [ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ]

    خبر رفتن تو بدترين خبر زندگي منه. و رفتنت بدترين اتفاق زندكيم ميدونم كه ميميرم.ولي نميخواستم بت بگم نرو چون ميدونستم كه خيلي دوس داري اين مسيرو بري. اگر زنده بودم و يه روز همو ديديم بدوني چه به من گذشت كه بي صدا اينطوري شكستم و فقط يه ارزو تو دلم داشتم اونم .خوشبختي . پاكي.افتخار . و شادي واسه تو بود (شيشه پنجره را باران شست . از دل تنگ من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست؟)

    موضوعات

    آرشيو مطالب

    کل مطالب

    گوگل مپ

    فراق تو